نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/02/17 توسط
نسيم رهنما
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/02/17 توسط
نسيم رهنما
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/02/17 توسط
نسيم رهنما
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی
نروم جز به همان ره که توام راهنمائی
بری از رنج و گدازی ، بری از درد نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی
... همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که بتوحید سزائی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنائی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و سخائی
لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهائی
نروم جز به همان ره که توام راهنمائی
بری از رنج و گدازی ، بری از درد نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی
... همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که بتوحید سزائی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنائی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و سخائی
لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهائی
نوشته شده در تاریخ شنبه 1391/02/16 توسط
نسيم رهنما
... خــــــدایا نه آنقدرپاکم که مرا کمک کنےِ و نه آنقدربدم که رهایم کنےِ میان این دو گم شده ام و هم خود و هم تو را آزار مےِ دهم هرچه تلاش کــردم نتوانستم آنےِ شوم که تو می خواهـــی ... و هرگـــــز دوست ندارم آنـےِ شــــــوم که تو رهایـــــم کنےِ
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1391/02/11 توسط
نسيم رهنما

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1391/02/11 توسط
نسيم رهنما

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1391/02/11 توسط
نسيم رهنما

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1391/02/04 توسط
نسيم رهنما
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره...
یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت.
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت:
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی...
به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه؟
آخه من کم کم داره یادم میره؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1391/01/31 توسط
نسيم رهنما
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1391/01/30 توسط
نسيم رهنما




